محمد باقر شريعتى سبزوارى
239
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
يكديگر مقايسه مىكند و مىخواهد رابطهء واقعى آنها را از « تلازم » يا « تعاند » يا « اندراج » يا « تساوى » دريابد . در اين مقايسه گاهى به اشكال بر نمىخورد و بدون آنكه احتياج به تكاپو و جنبش داشته باشد ، رابطه را مىيابد ( از قبيل بديهيات اوليه و محسوسات و وجدانيات ) و گاهى به اشكال برمىخورد ؛ يعنى احتياج به تكاپو و جنبش دارد . اين تكاپو و جنبش براى پيدا كردن واسطه است كه در اصطلاح منطق « حدّ اوسط » خوانده مىشود . ذهن براى پيدا كردن حدّ اوسط تلاش مىكند و معلومات و اطلاعات قبلى خويش را مورد تفتيش و مطالعه قرار مىدهد ؛ اگر در ميان آنها چيزى را كه صلاحيت واسطه شدن داشته باشد ، پيدا كرد نتيجهء مطلوب را مىگيرد . نقشى كه حدّ اوسط دارد اين است كه با هر دو مفهوم مورد نظر رابطهء روشن و واضح دارد و بهواسطهء ميانجى واقع شدن خود ، آن دو را به يكديگر مربوط مىسازد . در مقام تشبيه گفتهاند عيناً مثل اين است كه انسان مىخواهد از روى جوى آبى بپرد و نمىتواند ، آنگاه سنگى را پيدا مىكند و به وسط جوى آب مىگذارد و با گذاشتن يك پا روى سنگ از جوى عبور مىكند . شما مثلًا گرفتارى سختى پيدا كردهايد و مىدانيد كه فلان شخص اگر قدم جلو بگذارد مىتواند آن گرفتارى را رفع كند ، اما نمىدانيد كه آيا او حاضر به چنين اقدامى خواهد شد يا نه ؟ مدتى متحيّر مىشويد و به انديشه فرو مىرويد ، يك وقت به يادتان مىآيد كه آن شخص با پدر شما سابقهء دوستى و رفاقت داشته ، فوراً مطمئن مىشويد كه اگر تقاضا بكنيد مساعدت خواهد كرد . در اينجا دانستن سابقهء دوستى « حدّ اوسط » واقع شده ؛ يعنى رابطهء آن شخص را با « مساعدت » نمىدانستيد و لهذا مردّد بوديد كه آيا مساعدت مىكند يا نمىكند ، ولى پس از آنكه يادتان افتاد كه با پدرتان سابقهء دوستى داشته و رابطهء « دوستى » را با « مساعدت كردن به اولاد » مىدانيد ، فوراً حكم مىكنيد كه « پس با من مساعدت خواهد كرد » . در مسائل علوم بهترين مثال رياضيات است . شما ابتدا نمىدانيد كه زاويهء A مساوى است با زاويهء B يامساوى نيست ، ولى از اينكه « زاويهء A مساوى است با زاويهء C و زاويهء C مساوى با زاويهء B » فوراً با اتكا به قانون كلى « دو چيز مساوى با يك چيز مساوى يكديگرند » مطلب را كشف مىكنيد ( همانطورى كه در مقالهء 5 گذشت ، اينگونه قياسات منحل به دو قياس